سکوت٬ حرف جاری میان
دو لب خاموش
نگاه٬ آینه ی تپنده ی
دو عاشق و معشوق
قلب٬ لرزه ی حیات دو
عاشق و معشوق
و بعد کلام٬ باز
کننده ی زبان خاموش
ابراز عشق آغاز می
گردد
مدتها زبان می سراید
از آن عشق خاموش
زبان می جنبد و می
جنبد
قلب اما در تکاپوی
دو نگاه خاموش
دل٬ شرم دارد که
فریاد کند:
دهان را ببندید که
من
می رسانم پیام ٬ از
نگاه خاموش
سالها به زبان بازی
گذشت و یف از آن
حرفهای نگفته ی دو
قلب خاموش
بین دو زبان جدایی
افتاد و
دو قلب می گریستند
از آن عشق خاموش....

+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 10:14  توسط ...
|
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و
مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و
تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و
آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر
اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت
باد...
نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت
را هم بسته ام.اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با
چند خواب که تعبير نشد تا بگذاري ته چمدان رفتن ات.دعاي خيرم را روي لباس
هايت بگذار تا عطرش نرود.
تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از
روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم تا فراموش
کردنشان کار سختي نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکي نگاه ترک
خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر
جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر
سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ايستاده
ام.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام که برگ سبز نارنج را غرق کند ،
کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه :
سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...
خواب...بيا از زير سيني رد شو
...من همين جا مي مانم و
عاشقي را تمام مي
کنم...........

+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 10:13  توسط ...
|
آنقدر
اشكهايم را
نوشتم ، كه چشمانم تمام شدند ، در اوهام اوراق خيس دفترم
مثل آن تبسم صورتي ، كه در باغچه ي بغضم پرپر شد
مثل آن پرنده
كه ما ديديم گم شدن بالهايش را ، در سرخابي غروب !
... و خانه مقوايي تو ، وزيربنايي آبرنگي
كوچك بود دل من
ولي وقتي شكست ، ديدي كه تكه هايش بزرگ بودند
آنقدر كه ، نتوانستي خاكشان كني !
شايد فردا
براي خيلي چيزها دير شده باشد
فردايي كه همه از آن مي ترسيم ، حتي تو
كه از هيچ چيز نمي ترسي ، حتي از خدا
خاطراتم را ببين
چنان حزن تكه پاره ي دريا ، كه قاب نارنجي غروب را
تسليم تكه هاي امواجش مي كند
مرا ببين
با چشمان هوشيار زمان ! ما تغيير مي كنيم محبوبم
دير يا زود ، شايد دير شود
وقتي
ميان
گندمزار ، تو بيايي و من ...
جا پاي خاطره اي شده
باشم ، حصار مزرعه را بياب
مرا بياد آر ...
هنوز
زنده ام ، هر چند با ستاره اي سوخته ،
در غربت شبي كه ، نبود
شانه هايت بر تكيه گاه اشكهايم
خسته ام ديگر
از اين همه اوهام و لايه هاي عمرم پوسيد
در پوچي انتظاري كه ، ميرفت در بستر خيال
به هماغوشي ساده اي برسد
نمي خواهي برگردي
ميدانم ..
بريده ام من هم ، رها تر از هر چه رها
به خاطر رفتنت
هيچكس مجازات نشد ، جز سايه اي
كه به فضاي پوچ
ديوار محكوم گشت
چه ميداني آشنا
آن سايه
من بودم!!!
+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 10:12  توسط ...
|
راه
رفتنی است , باید پیمود ولی خاموش
ولی
ای کاش شهر سرنوشت ما زیبا باشد با قدمهای خسته تر از همیشه آرام آرام
زندگی را قدم می زنم
آشنایی
با من نیست حتی آسمان هم دیگر نگاهم نمی کند
تنها
و بی رمق در آرزوی سرنوشتی مبهم اشک می ریزم
جای
قدمهای خسته ام نشان تنها بودن من است و حال دارم با دلی پژمرده در دریایی
از مشکلات داخل می شوم
دلم
می خواهد همانجا بایستم وسر نوشت نا معلوم خود را نهفته بگذارم
اما
نمی شود قدمهایم باید همچون عقربه های ساعت زندگی را بی وقفه بپیماید
چه کنم ...
ناله هایم بی جواب ...
اشک هایم بی پاسخ ...
می
ترسم در این دریای ناآشنا گم شوم...
غرق شوم ...
زیرا
همسفری ندارم که در نبود من جویایم شود
من تنهای تنهایم
دل
را به دریا می زنم که شاید از ماهیان شنا کردن در دریای زندگی را یاد
بگیرم
که
شاید سپیده ای از عمق دل تاریکم طلوع کرد
که
شاید انسانی دلش برای تنهایی من بسوزد
ولی
نه... !
دلها
هم دیگر سیاه اند همه به فکر خویش اند
پس
بهتر است دل را به دریا زنم ...
+ نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 10:11  توسط ...
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 8:8  توسط ...
|