|
آخیش انگار روزهای خوب روشون رو هم به ما نشون دادن. خدا جونم شکرت.انگار دیگه میخوای من از این وضیعیت در بیام،چون خودم هم خواستم پس کمکم کن که از پسش در بیام. این 2روز از بهترین روزهام بود،آخه میدونید که چی شده: من با یک آیدی دیگه با علی شروع کرده بودم میچتیدم،که این آقای باهوش به من شک کرد و آخره سر فهمید که من هستم.یعنی خودم هم باعث شدم که لو برم،فکر میکردم که خیلی ناراحت بشه از دستم اما نشد،فقط گفت: مینا کارت جالب نبود!!! گفت: با همون آیدی خودت باهام حرف بزن،گفتم: آخه جوابم رو نمیدی،گفت: چرا جوابت رو میدم،مثل گذشته راحت حرفات رو بهم بزن،منم که پپپپپپپپپپپپپپروووووووووووووووو از خدا خواسته قبول کردم یعنی از خدامم بود که این موضوع خودش هم پیش اومد. اولین چیزی که ازش خواستم این بود که کمکم کنه که از این وضیعیت در بیام چون دیگه حسابی خسته شدم،بهم قول داد که کمکم کنه.خیلی خیلی خوشحالم، میخوام دیگه دختر خوبی باشم، میخوام اونی باشم که خودم میخوام، بسه دیگه هرچی به خودم دروغ گفتم و خودم رو گول زدم، میخوام آدم بشم، میخوام از زندگیم لذت کافی رو ببرم، چون دیگه به این سن و این موقعیت برنمیگردم، و میخوام که استفاده کافی رو از امکاناتم و موقعیتم رو ببرم.میخوام دیگه فقط شاد باشم، میخوام به همه آرزوهام برسم پس تلاشم رو میکنم که یک برنامه ریزی مفید واسه خودم داشته باشم که به همه اونها دست پیدا کنم، چیزی از بقیه کم ندارم اگه بخوام میتونم، خواستن توانستن است. دیگه میخوام به این تیرگی و تاریکی پایان بدم، فقط دعا کنید که از پسش بر بیام. از دوستهای خوبم که برام کمنت گذاشته بودن تشکر میکنم،مخصوصا آیدای عزیز که همیشه من رو شرمنده میکنه و به من سر میزنه و همیشه حرفهای خوبش رو من تاثیر میزاره.آیدای عزیز امیدوارم که همیشه موفق و سلامت باشی. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 0:46 توسط مینا |
دیگه خسته شدم به خدا خسته شدم آخه یک آدم چقدر تحمل این همه بد و بیراه و تهمت رو داره؟؟؟؟ دارم دیونه میشم،به خدا.چه روز مزخرفی بود چهارشنبه.وقتی میلم رو خوندم سقف خونه خراب شد رو سرم.دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو بکشه توی خودش تا بقیه اش رو نخونم.آما نشد،خوندم وتوی تنهایی خودم گریه کردم.بعدش هم دیگه هیچی.کارمون کشید به دکتر و ........ دکتر میگفت:شک بدی بهم وارد شده،اما چه فایده طرف واسش مهم نبود که. اونی هم که این خبر رو بهم داد،معلوم بود که از گفتن این حرفها به من چقدر خوشحاله و چه احساسی داره. کاش اون حرفها رو از زبون خودش میشنیدم،تا انقدر داغون نمیشدم. ای خدا.... هیچی هیچی یادم نبود من دیگه هیچی نیستم. ناشکری نمیکنم اما دیگه تحملم تموم شده به خدا خودت کمکم کن + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 20:47 توسط مینا |
این دفتر یک روزی قرار بود برسه دسته صاحبش،اما حیف،این همون دفتری که روزانه هامو برای علی مینوشتم،الان یک چند وقتی هست که دست بهش نزدم،حتی بازش هم نکردم،روزی که همه چیز تموم شد جمعش کردم گذاشتم توی کیفم،هر روز با خودم میبردمش مدرسه،اما دریغ از یک خط که توش بنویسم،چون دستم نمیرفت بهش که چیزی توش بنویسم،فقط چند روز پیش واسه آخرین بار توش رو نگاه کردم و به نوشته هایی که با چه ذوقی رو براش نوشته بودم رو خوندم هم خندیدم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 18:18 توسط مینا |
توی این پستم میخوام یکی از اتفاقهایی که برای یک دختر هم سن خودم افتاده رو بنویسم،البته خودش از من خواست که بنویسم،چون دوست داره این اتفاق برای دیگران عبرت بشه و کسی دچار این اشتباه نشه. دوستهای خوبم قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم ازتون میخوام که برای این دخترخانوم ما خیلی دعا کنید،دعا کنید که از این سردرگمی در بیاد و راه درست رو پیش بگیره و دیگه دچار اشتباه نشه و به اون آرامشی که میخواد برسه. خیلی اعصبانی هستش،نمیدونه که باید چه کار کنه،وقتی که بهش میگه دیگه نمیخوامت و ازت حالم بهم میخوره،چیزی نداره که بگه و واسه همین ساکت میمونه،حتی اشک هم نمیریزه،کسی که با کوچک ترین حرف یا حرکت اشکش در میامد،حالا ایندفعه ساکت شده و فقط داره گوش میده شاید حق با اونه و داره راست میگه؟!! دیگه چیزی براش مهم نیست،اونی رو هم که میخواست ترکش کرده و رفته،دیگه نصبت به همه چیز بی تفاوت شده و براش چیزی خاص یا مهم نیست،میخواد فقط به خودش فکرکنه وتصمیم داره دیگه دل به کسی نبنده،بسه دیگه این همه مدت بازیچه اینو اون شدن.اما نمیتونه سر قولش بمونه،چون کسی رو که دوست داشته رو هر روز احساس میکنه،تمام خاطره هاش جلوی چشماش رجه میرن و نمیزارن که این خانومی به اون فکر نکنه.واسه همین باز یک تصمیم اشتباه دیگه ای میگیره.با یک پسری دوست میشه که هیچ علاقه ای بهش نداره،فقط میخواهد از این تنهایی در بیاد و دیگه به اون عشقش فکر نکنه و فکر میکنه که اگه با یکی دیگه دوست بشه میتونه فراموش کنه،با اینکه میدونه نمیشه،فقط میخواد خودش رو گول بزنه. الان تقریبا 2 هفته است که با هم دوست شده اند.اما موضوعی رو که میخوام بگم مربوط هست به همین دوشنبه.دوشنبه ای که به اصرار دوستش قبول میکنه که بره خونشون.میخواهد به خودش ثابت کنه که رفتن خونه یک پسر ترسی نداره که همه میترسن و میخواهد شجاع باشه اما نمیدونه اونی که فکر میکنه نیست. از مدرسه تعطیل شده و نشسته توی ماشین و دارن میرن سمت خونه،حالش زیاد خوب نیست،ترس همه وجودش رو گرفته،اما آروم نشسته و داره به خودش قوت قلب میده که هیچ چیزی پیش نمیاد. حالا توی خونه هستش داره خونه رو داره کامل نگاه میکنه،گاهی هم میخنده،اما خودش دلیلش رو نمیدونه.پیش دوستش دراز کشیده آخه خیلی خسته هستش،چون از مدرسه اومده،میخواهد کمی بخوابه،اما تا چشماش رو میبنده،زود باز میکنه نمیخواهد خوابش ببره،چون کمی ترسیده.فقط داره به اون آرامشی که الان داره فکر میکنه،حداقل میخواهد واسه یک لحظه هم که شده آرامش رو تجربه کنه،چیزی که این مدت اصلا رنگش رو هم ندیده بود.به اینها داره فکر میکنه که درد تموم وجودش رو میگیره،اما نمیتونه چیزی بگه،میخواهد همون طوری بی خیال باشه،که چهره عشقش میاد جلوی چشماش،یک جوری میشه،از خودش بدش میاد،باز همه چیز براش مهم میشه،دیگه طاقت نداره،نمیتونه حرف بزنه چون صداش در نمیاد،اما فقط یک کلمه میگه اونم با التماس،بسه.پسره که اون حالت دختر رو میبینه که حسابی ترسیده،اونم فقط یک کلمه میگه،باشه.دختر یک نفس میکشه و میزنه زیر گریه،گریه ای که تمام خونه رو صداش برمیداره حتی صدای موزیک هم توی صدای گریه اش گم میشه،حالا افتاده به هق هق و قطع نمیشه،هرچی پسر میگه چرا گریه میکنی؟! دختر جوابی نداره بده.هر کاری میکنه که دختر آروم بشه فایده ای نداره.اما بعد از چند دقیقه خلاصه آروم میشه.پسره خیالش کمی راحت میشه بغلش میکنه و دلیل گریش رو میپرسه؟! اما دختر فقط میگه همین طوری.چون چیزی نداره که بگه.پسر کمی خیالش راحت میشه.اما دخترک هنوز داره میترسه،پسره رو صفت توی بغلش گرفته،فشارش اومده پایین و دستهاش یخ کرده،اما آرومه.چشماشو میبنده و دلش میخواهد وقتی که چشماش رو باز میکنه همه اینها خواب باشه که اینطور نمیشه. رسیده خونه،اما نمیدونه چطوری باید توی صورت پدر و مادرش نگاه کنه.کاش باهاشون راحت بود و میتونست حرف دلش رو بزنه.اما اگه که باهاشون راحت بود که این کار رو نمیکرد.حسابی عذاب وجدان گرفته. یک راست میره توی اتاقش،کیفش رو پرت میکنه طرفی و زود میپره توی حمام،میشنه زیر دوش و فقط فکر میکنه،اما به هیچ نتیجه ای نمیرسه،چون حسابی فکرش بهم ریخته است. فقط شب کمی آروم میگیره،اونم وقتی که با هم بازی بچگی هاش صحبت میکنه. الان حالش کمی خوبه،اما هنوز نگرانه،هنوز توی شوک و ترس هستش. با تمام وجودم حسش میکنم،اما کاری نمیتونم براش بکنم،چون خودش باید راه درست رو انتخاب بکنه. دوستهای خوبم خیلی دعاش کنید،دعا کنید کمی عقل بیا توی سرش تا بتونه درست تصمیم بگیره. + نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 0:35 توسط مینا |
باید فراموشت کنم **************************************** **************************************** یکی بود یکی نبود... اونی که بود تو بودی . اونی که نبود
من بودم. + نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 15:47 توسط مینا |
یک معذرت خواهی به شادی گلم بدهکارم عزیز دلم،خانومی گلم،شرمنده اعصبانی بودم،اصلا منظورم اونی نبود که فکر کردی غلط کردم،دلم خیلی پر بود،نکه فکر کنی میخواستم سر تو خالی کنم،نه به خدا،اصلا نمیخواستم ناراحتت بکنم خانومی آخه وقتی به علی گفتم جرا به شادی گفتی:برگشت بهم گفت:به تو ربطی نداره منم اعصبانی شدم،آخه من نمیخواستم بهت بگم،چون میدونستم که دوباره ناراحت میشی،مگه خودت کم گرفتاری داری که باید کارهای من رو هم بکنی،اما این علی نذاشت،که تو بی خبر بمونی. عزیزم،خواهر گلم،هم بازی بچه گیام،مهربونم،عمر من،منو ببخش،میدونی که چقدر دوست دارم،باهام قهر نکن،من که به جز تو کسی رو ندارم.امیدوارم منو ببخشی،از حرفهای هم که زدم معذرت میخوام،شرمنده عزیزم خیلی دوستت دارم به خدا،خیلی زیاد
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 21:34 توسط مینا |
سلام چیزی ندارم که بنویسم،چون همه چیز ایندفعه واقعا تموم شد،دیگه راه برگشتی برام نیست میخوام فراموشش کنم و فقط با اون خاطره های روزهای اول تنها باشم.بهترین آرزوها رو براش دارم. من میخوام دیگه تنها باشم،میخوام فقط به خودم فکر کنم،چیزی که از علی یاد گرفتم. از دوست خوبم محسن و مهرداد که وقتشون رو گذاشتن و به حرفهای من گوش دادن ممنونم،امیدوارم که همیشه خوب و سلامت و موفق باشند. از شادی هم تشکر میکنم که حق رو به علی داد.شادی عزیز بهت احتیاج دارم،اما نمیتونم،یعنی نمیخوام که ازت کمک بخوام،چون تو هم شدی مثل بفیه،غریبه ها رو بیشتر به بقیه ترجیح میدی،نه اینکه فکر کنی به خاطر اینکه با علی حرف زدی این رو میگم،توی این مدت تو رو خوب شناختم. موفق باشی هم بازی بچگی های من. + نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 15:14 توسط مینا |
|