تبليغاتX
مینا در غربت

مینا در غربت

 با يه عالم دعاي خير بدرقمون کردي درک
 ما مونديمو يه جاده و يه دل تاريک و ترک

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 22:37 توسط مینا


آخه که خواب امروز چه خوب بود.بهش خیلی احتیاج داشتم.خیلی خسته شدم توی این چند وقت.

اون از دیروز که نزدیک بود برم زیر ماشینو بعدم که اومدم خونه.تلفن بود که از ایران بهمون میشد.آخه شوهر عمه ام فوت کرده خدا بیامورزدش.خیلی مرد خوبی بود.خدا رحمتش کنه.

اینم از این غربت که از همه چیز بی خبر میمونیم و بعدم باید این خبرها رو بشنویم و هیچ کاری از دستمون بر نمیاد.اینم از این.

بعدم دیشب بی خواب شده بودم، آخ که چه کلافم کرد تا تونستم بخوابم اونم از خوابمون که فقط خوابهای جور واجور میدیم و صبح هم بد از خواب بیدار شدم.

امروز هم تا اومدم خونه ناهار خوردم و بعد طبق همیشه اول وبلاگ علی رو نگاه کردو و ماله خودمو.بعد هم رفتم خوابیدم.خیلی فکر اومد تو سرم اما بهش فکر نکردم و آهنگ سیاوش قمیشی رو گذاشتم و چشامو بسم و درست 3 ساعت راحت خوابیدم.واقعا چسبید چون شدید به یک استراحت احتیاج داشتم.


نمیدونم چرا اینطوری شدم اما افتادم رو دنده لج و دارم لجبازی میکنم.

علی 360 یاهوش رو دوباره راه انداخته، کسی که میگفت چرخیدن این تو فقط تلف کردنه وقته و هیچ چیزه دیگه نداره و آدم به کاراش نمیرسه.حالا نمیدونم چرا باز راهش انداخته.حالا کارو حرفای من به هم نمیخوره یا تو؟؟؟ تو که این همه اراده داشتی چرا باز راهش انداختی؟؟؟ فکر میکنی اینطوری لجم در میاد؟؟؟ نه عزیز من.برام مهم نیست.دیگه حسودیم هم نمیشه.این دخترهای هم کلاسیت هم که توی لیستت هستم همونهایین که توی وبلاگت نوشته بودی هیچ وقت لاک دستشون و پوشیدن مانتو که نه بلوز و شلوار کوتاه و آرایششون ترک نمیشه، نمیدونم چطور راضی شدی توی لیستت باشن؟؟؟ آهان یادم نبود به اونها به چشم برادر نگاه میکنی و به همشون میگی آبجی خانوم!!!!!!


اههههههههههههههههههه آخه به تو چه دختره دیوونه.

این همه غصه میخوری که چی بشه.چرا خودت رو اذیت میکنی.کاری بهش نداشته باش.

مگه یادت نیست بهت گفت انقدر به پرو پای من نه پیچ.مگه نگفت زندگی خودت رو بکنی.

پس دیگه چرا به این چیزها فکر میکنی؟؟؟؟

دوستش داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو غلط میکنی.

وقتی نمیخوادت، دیگه دوست داشتن چه معنی میده.

مگه نرفتی به درک.پس تمومش کن.دور عاشقی و دوست داشتن رو یک خط  قرمز بکش.

تموم شد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 19:31 توسط مینا |


میدونم از اینکه من شعر رو خیلی دوست دارم خوشت نمیاد اما چه کنم دیگه...

لعنت به این همه احساس من که هیچ ارزشی نداره



سرگرمي تو

شده بازي با اين دل غمگين و خستم
يادت نمي ياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم

با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم

نشكن دلمو

به خدا آهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز

نگو بي خبري

نگو نمي دوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري

نگو نمي دوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

ديوونه نكن

دلمو اهم ميگيره دامن تو عاقبت يه روز

نگو بي خبري

نگو نمي دوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري

نگو نمي دوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز


یعنی باید باور کنم دیگه نیستی !یعنی باید باور کنم ؟!

چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو یه شبه پر پر کنم ؟!

یکی دوروز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو می میرم

می دونم محاله بدون تو نمی تونم یه لحظه ام سر کنم

مگه منو دوستم نداری ؟ که اینجوری میزاری میری بی خیال ما میشی !

مگه فکر کردی من بازیچم که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری



 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 18:17 توسط مینا |


مشخصات كلي متولدين شهريورماه:
حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .



مرد متولد شهريور


آتش عشق اين مرد بسيار كم شعله اما جاودانه و با حرارت است. مجموعه‌اي است از كمال و هوش و ثبات قدم. بر انگيختن احساساتش كار دشواري است. او مي‌تواند سالهاي سال بدون اينكه قلبش براي كسي بتپد زندگي كند. به كوچكترين چيزهائي كه مورد علاقه همسرش است فكر مي‌كند و به آنها اهميت ميدهد


 مشخصات كلي متولدين دي ماه:
داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط ، آرام و صبور ، مرد عمل ، مقتدر ، پر تحمّل ، جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، با‌شرف و با ‌وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار ، كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيش‌دار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز

زن متولد دي

جاه طلب، كد بانو، منظم، كمي لجباز و زود رنج، هميشه آراسته و خوش لباس، هدف نهائي او هميشه تامين زندگي، جلب احترام و كسب اقتدار و برخورداري از موقعيتهاي چشمگير است. از نظر اجتماعي فوق العاده مبادي آداب و با نزاكت است


علی راست میگفت ما هیچ شباهتی به هم نداریم

۲تا فاز مخالف همیم. راست میگفت دیگه توی این زمونه کسی طرفدار احساس نیست.احساس کیلویی چند؟؟؟

میشکنم به درک.

کسی که نمیبینه؟؟؟

اما پس خودم چی؟؟؟

یادم نبود منم به درک.

دیگه تموم شد.دیگه حال و حوصله عشق و عاشقی ندارم.دیگه یاد گرفتم که فقط باید به فکر خودت باشی و زندگی خودمو کنم بقیه به من و تو چه ربطی داره.عشق و احساس رفت به درک واسه همیشه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 23:54 توسط مینا |


چرا ما آدما اینطوریم تا وقتی که کوچکیم دعا میکنیم زودتر بزرگ بشیم وقتی هم که به آرزومون میرسیم و بزرگ میشیم میگیم ای کاش کوچیک بودیم.

الان من هم همین حالت رو پیدا کردم.دلم واسه بچگیام تنگ شده، واسه همه عروسکام که بهترین هم بازیام بودن،دلم واسه خونه مامان بزرگم که بهترین خاطرهای بچگیم رو اونجا گذروندم تنگ شده، آخه اولین نوه دختری هستم ، واسه همین خوب هوامو داشتن ،دلم واسه اون همه پاکی و معصومیت دوران بچگی تنگ شده، کاش میشد به اون زمان برگشت، به اون همه عشق و محبت و صفا، به اون همه صداقت بچگی.به اون همه رویای شیرین و لذت بخش.تنها نگرانیمون عروسکامون بود که یک وقت نکنه خراب بشه یا دوستمون اذیتش کنه آخه فکر میکردیم که اونم مثل ما جون داره و دردش میاد یا مریض میشه.خوش به حال اون دوران.

الان انقدر گرفتاری ریخته رو سرمون که نمدونیم چطوری باید حلش کنیم، انقدر کار و درس داریم که وقتی اعصبانی میشیم و میخواهیم خودمون رو یک طوری آروم کنیم همون عروسکی رو که یک زمانی واسمون جون داشت و خیلی مراقبش بودیم که طوریش نشه رو به طرفی پرت میکنیم و دلمون هم اصلا واسش نمیسوزه که شاید طفلکی دردش بیاد.آدما خیلی زود تغییر میکنند و زود همه قول و قراراشون رو از یاد میبرند و به جایی میرسن که دیگه دلشون واسه هیچ چیز حتی تنها یادگاری بچگیشون تنگ نمیشه و اینه صفت ما آدما.


امروز وقتی میخواستم برم مدرسه شعر قشنگ منصور به اسم بگیر دستمو اومد تو ذهنم و  شروع کردم توی دلم خوندن آخه به حال و هوای امروزم با اون بارون قشنگی که داشت میامد خیلی هماهنگی داشت.

 

نم نم بارون،چیک چیک و چیک چیک

چشم درشت و ، اشکای کوچیک

در پیچ و تابم،تو در شکفتن

زیبایی تو،میرقصه با من

دستم رو بگیر ترسی نداره

یه بار دیگه بازم دوباره

دست رو بگیر،چشم انتظارم

من که کسی رو،جز تو ندارم

دستم رو بگیر...دستم رو بگیر...

دستم رو بگیر...دستم رو بگیر...

تو بی تحمل،من بی قرارم

کاری بجز عشق،با تو ندارم

من از عشق تو لبریز لبریز

آشفته ی توست این قلب ناچیز

دستم رو بگیر ترسی نداره

یه بار دیگه بازم دوباره

دست رو بگیر،چشم انتظارم

من که کسی رو،جز تو ندارم

دستم رو بگیر...دستم رو بگیر...

دستم رو بگیر...دستم رو بگیر...

من عاشق بدون تو،دیگه طاقت نمیارم

بگیر دستام رو که قد همه دنیا دوستت دارم

دیگه طاقت نمیارم...

دستم رو بگیر


دلم آخه یکم گرفته خودم هم خوب میدونم واسه چی اینطوری شدم، چون دارم همه چیز رو سخت میگیرم،چون به فکرهای مسخره اجازه میدم بیان سراغم.اما دیگه میخوام جلویه این فکرهای مسخره بایستم، میخوام محکم باشم تا هیچ چیز دیگه ناراحتم نکنه؛ دیگه میخوام این همه احساس رو کنار بذارم و بیشتر با منطق برم جلو.امیدوارم که از پسش بر بیام.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 21:3 توسط مینا |


 دوید بر رخ زردم ز بی قراری اشک

 گل خزان زده را کرد آبیاری اشک

 کسی غبارغم از چهره ام نخواهد شست

 اگر زدیده نیاید برون به یاری اشک

 رخم ببوسد و بنوازد و به عذر قصور

 به خاک پیش من افتد زشرمساری اشک

 بیار بر لبم ای سینه! هرچه داری آه

 بریز بر رخم ای دیده! هرچه داری اشک

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 18:34 توسط مینا |


دلم کمی گرفته بود، این شعر رو دیدم بدتر دلم گرفت.

نمیدونم چرا دلم گرفت یکدفعه،شاید به خاطر علی،به خاطر شادی... نمیدونم

اما الان نمیخواهم بهش فکر کنم چون توی بهترین روزهام هستم ، چون دیگه به غم و غصه خیلی وقته که اجازه نداده ام که بیان سراغم.چون زندگی جدید رو با یک دید جدید شروع کردم.

اما دلم واسه خودم با اون همه آرزو و قولهایی که با شادی بی معرفت گذاشته بودم میسوزه.

ای دنیا.........

بگذریم

دعا کنید که امتحاناتم رو خوب بدم و سر حال برگردم.

 

راستی از همین جا به علی عزیز تبریک میگم به خاطره وبلاگ جدیدش.امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشی گل پسر

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 23:37 توسط مینا |


ای بابا چقدر کم تحمل شده اید شما دوستان.چرا من باید زود زود آپ کنم؟؟؟ آخه نمیشه که چرت و پرت بنویسم که زود به زود آپ بشه!!! باید یک اتفاقی و یا یک تصمیم و یا .... به وجود بیاد که من رد تشویق به نوشتن بکنهدیگه گلگی نکنید که خودم به موقع آپ میکنم.نگران نباشید

خدا جونم شکرت

*به خاطر این همه شادی که توی این چند روز به من بخشیدی

*به خاطر این همه آرامشی که بعد از اون همه دعوا و جنگ اعصاب بهم دادی

*ممنون از اینکه همه چیز داره به روزهای اولش باز میگرده و همه چیز خوب و عالی داره پیش میره

*ممنون از این همه انرژی مثبتی که دارم میگیرم

*ممنون از اینکه روزهای غم و غصه هام سر اومد و روی آرامش و شاد بودن رو بهم نشون دادی

*ممنون از اینکه داری کمکم میکنی که راههای خوب رو برم و درست تصمیم بگیرم

*ممنون از اینکه روی خوب زندگی رو بهم نشون دادی

*ممنون از اینکه یک فرصت دیگه بهم دادی که تا ازش خوب استفاده کنم

*ممنون از اینکه دوباره.....

نمیگم از چی ممنونم،چون قول داده ام که فعلا جریان رو لو ندم

امیدوارم که منو به خاطر اون همه گلگی و اون همه خطاهای بچه گانه که از روی خریتم دچارش شده بودم رو بخشیده باشی

امیدوارم توی تصمیم و اون قولی که هم به خودت و هم به علی داده ام سربلند ازش بیام بیرون.

دیگه اون روزهای تار و کسل کننده و غم و غصه سر اومده،دیگه نمیخوام اون دختری باشم که اشکهاش فقط واسه غم و غصه میریزه،میخوام فقط شاد باشم و از زندگی ام لذت ببرم.

آخه مگه آدم چند دفعه به دنیا میاید؟؟؟ که بخواد اون یکدفعه رو هم خراب کنه و هیچی ازش نفهمه!!!

 

دوستهای خوبم شاید یک چند وقتی نتونم آپ کنم،چون دیگه نزدیک امتحانات هستش و باید بشینم حسابی درس بخونم.دعا کنید امتحاناتم رو خوب پشت سر بگذارم و شاد برگردم پیشتون

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 23:15 توسط مینا |


دیروز روز خیلی خوبی بود،آخه خیلی وقت بود که بهش میگفتم که وب کم بگیره تا ببینمش.میگفت:آخه واسه چی میخوای منو ببینی؟! منو اگه ببینی سکته میکنی.اما من کوتاه نمی اومدم.که بالاخره دیروز وب کم رو گرفت و وصل کرد،وقتی وصل شد چشمام رو بستم و توی ذهنم تصورش کردم،دلم دیگه طاقت نداشت کم کم چشمام رو باز کردم و چهره مهربون و مردونه و صادقش رو دیدم،چهره ای که با اون خنده آروم و قشنگش به آدم آرامش میداد.

زیاد باهم چت نکردیم چون فقط میخواستم ببینمش.خیلی اروم شده بودم،یک حس خوبی داشتم.

دوست داشتم اون موقعی که اوج دوستیمون بود ببینمش.چون الان من برای اون فقط یک دوست عادی و ساده هستم(یعنی در ظاهر وگرنه هیچی نیستم)

وقتی دیدمش عشقم نسبت بهش صدبرابر شد،تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم ،نمیتونم بگم که چه حسی داشتم اون لحظه،اما میدونم که درکم میکنید.

میخواستم تمام احساساتم رو براش بگم اما نتونستم،چون میدونستم که اگه باز شروع کنم شاید باز ناراحت بشه،نمیخواستم کاری کنم که این دفعه آخری باشه که دارم میبینمش.

بهش گفتم:دیدی سکته نکردم!!! گفت:سکته کردی،داغی نمیفهمی،وایستا چند دقیقه بگذره متوجه میشی

داشت برای خواهرش توی استرالیا فال حافظ میگرفت که ازش خواستم برای من هم بگیره چشمام رو بستم و منتظر  شدم که این فال اومد:

بی تیغم گر کشد دستش نگیرم  وگر تیرم زند منت پزیرم  کمان ابروی ما راگل بزن تیر  که پیش دستو بازیت بمیرم  غم گیتی گر از پایم در آرد  بجز ساغر که باشد دستگیرم  بر آی ای آفتاب صبح امید  که در دست شب هجران اسیرم  به فریادم رس ای پیر خرابات  به یک جرعه جوانم کن که پیرم  به گیسوی تو خوردم دوش سوگند  که من از پای تو سربر نگیرم  بسوزد این خر گیه تقوای تو حافظ  که گر آتش شوم در وی نگیرم

خلاصه اینکه شب خیلی خوبی بود.میدونم که راهی واسه برگشت به روزهای قبل برام موجود نیست،چون جایی دیگه توی قلبش ندارم،داره سعی میکنه که من امیدوار بهش نشم،اما نمیدونه من چه حالی دارم،اما من منتظرم که یک اتفاق خوب یا یک معجزه هستم که باز همه چیز به حالت اول بازگردد،دارم سعی میکنم که این تغییرات زود اتفاق بی افتد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 19:48 توسط مینا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود؛ دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست؛ من در پی خویشم، به تو برمیخورم اما؛ در تو شده‌ام گم، به من دسترسی نیست.

مینا یه دختر 19 ساله اس که 6 ساله توی آلمان زندگی میکنه!! زندگیش هم مث همه زندگیا با خوب و بد در گذره!! دلتنگ ایران خانواده و همه چیز !! اروزی بهترین روزا رو هم داره و میدونه که میرسه به همه روزای خوبش!! سوالیم بود در خدمتیم!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

مامان آیدا
پاورقی
دوستداشتنیها
اناربانو
ارتش سرخ
داداش محسن
آسمان برای توست
شهاب
تنهای تنها مینا
داداشی
مهرداد
عاشقان گيتار
دریای آبی آرام
غیر گریه مگه میشه کاری کرد؟؟؟
راز سکوت
عشق گمگشته
عشق مرده
درد و دل جوان های ایران !؟
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
عشق اساطیری
عاشقانه ها
در مسیر ناشناخته ها
پرسپولیس قهرمان
FREE MOBILE
غمنامه
F.A.R.Y.A.D.E . . . . . . . B.I.S.E.D.A
عاشق تنها


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS