|
چه زود گذشت.۳روز دیگه میشه ۱ماه که از هم جدا شدیم.چه راحت همدیگر رو فراموش کردیم و دل کندیم.اصلا باورم نمشد که دیگه مال من نباشه اما الان که با این قضیه کنار اومدم باورم نمیشه که چطور تونستم فراموشش کنم.
کاش باورش میشد که من تغییر کردم و اون مینای قبلی نیستم،کاش یکم دلش تنگ میشد برام.عجب رویی دارم من،آخه دیگه واسه چی اون باید دلش واسه من تنگ بشه از نظر اون همه چیز تموم شد،اون حتی الان نمیدونه چند وقته که دیگه با هم نیستم.آخ که من چقدر پرتوقع هستم. موندم بین یک دوراهی،نمیدونم هنوز عاشقشم؟؟؟ نمیدونم هنوز دوستش دارم،هیچی نمیدونم.طرز فکرم عوض شده،دیگه مثل قبل نیستم،شدم یک دختر کم طاقت و کم حوصله،دیگه مثل قبل اشکم در نمیاد و همین داره اذیتم میکنه،منی که با کوچک ترین حرف اشکم در میامد،حالا حتی با مرور کردن خاطرهام هم اشکم در نمیاد و فقط خودم رد دارم زجر میدم،خیلی خستم و تنها و هیچی این تنهایی رو پرنمیکنه. دیگه مثل قبل عشق اینکه بشینم و با کسی که دوست دارم رو چت کنم رو ندارم،این چند وقته شاید ساعتها آنلاین باشم،اما خودم پای کامپیوتر نباشم،حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم،اما احتیاج به راهنمایی دارم.وقتی کسایی رو میبینم که باهم چقدر خوبن و چقدر عاشقن داغون میشم و از خودم بدم میاد که چقدر ضعیف و کم عرزه بودم که نتونستم عشقم رو واسه خودم نگه دارم. خدا جونم میدونم که نمیتونی ناامیدی بندت رو ببینی.اما دست خودم نیست،بعضی موقها بدجوری دلتنگش میشم. میدونم که صدامو میشنوی،پس یکم راهنمایم کن،یکم کمکم کن،باور کن که دیگه تحملم تموم شده و یدگه کشش این تنهایی رو ندارم. خدا صدامو میشنوی؟؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 21:5 توسط مینا |
مرسی از دوستان خوبم که به وبلاگ جدید من هم سر میزنن و نظر میدن.
درسته که اسباب کشی کردم به یک وبلاگ دیگه،اما دلیل نمیشه که دیگه اینجا چیزی ننویسم،تمام خاطرهام چه خوب چه بد رو اینجا نوشتم پس به این زودیها دست از سر اینجا بر نمیدارم. توی وبلاگ جدیدم سعی میکنم بیشتر خاطرهای خوب رو بنویسم و اینجا هم دلتنگیهامو. + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 16:46 توسط مینا |
سلام دوستهای خوبم
دیگه با اجازتون داریم رفع زحمت میکنیم و از اینجا میریم به یک خونه جدید. دیگه هر بدی و خوبی دیدید حلال کنید. این هم از آدرس وبلاگم www.vadodi.de بهترین ها رو براتون آرزومندم قربان همگی خواهر کوچکتان مینا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 13:14 توسط مینا |
خدايش با او صحبت كرد ...
خدا از من پرسيد : «دوست داري با من مصاحبه كني؟» گفتم : «اگه وقت داشته باشي» خدا لبخندي زد و گفت: «زمان من ابديت ِ ... چه سوالايي تو ذهنت داري كه دوست داري ازم بپرسي؟» پرسيدم: «از چه چيز ِ آدما بيشتر تعجب ميكني؟» خدا جواب داد... «اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شن و عجله دارن كه زودتر بزرگ شن...و دوباره آرزوي اينو دارن كه يه روز بچه شن» «اينكه سلامتي خودشون رو به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دن و بعد پول خودشون رو خرج مي كنن تا سلامتي از دست رفتشون رو دوباره بدست بيارن» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنن و حال خودشون رو فراموش مي كنند طوري كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنن» «اينكه طوري زندگي مي كنند كه انگار اصلا نمي خوان بميرن و طوري مي ميرن كه انگار اصلا زنده نبودن» دست خدا دست منو گرفت و چند دقيقه تو سكوت گذشت.... بعدش پرسيدم : «به عنوان پروردگار ، دوست داري كه بنده هات چه درسهايي تو زندگي ياد بگيرن؟» خدا گفت: «اينكه ياد بگيرن نمي تونن كسي رو وادار كنن تا بهشون عشق بورزه. تنها كاري كه مي تونن انجام بدن اينه كه اجازه بدن خودشون مورد عشق ورزيدن واقع بشن» «اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشون رو با ديگران مقايسه كنن» «اينكه بخشش رو با تمرين بخشيدن ياد بگيرن» «اينكه رنجش خاطر عزيزاشون فقط چند لحظه زمان ميبره ولي ممكنه ساليان سال زمان لازم باشه تا اين زخمها التيام پيدا كنه» «ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها رو داره بلكه كسيه كه نيازمند كمترين هاست» «اينكه ياد بگيرند كسايي هستن كه تونا رو مشتاقانه دوست دارن اما هنوز نمي دونن كه چطوري احساساتشون رو بيان كنن يا نشون بدن» «اينكه ياد بگيرند دونفر ميتونن به يه چيز نگاه كنن و اونو متفاوت ببينن» «اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر رو ببخشن بلكه بايد خودشون رو هم ببخشن» با افتادگي به خدا گفتم: «از وقتي كه به من دادي ممنونم» و گفتم : «چيز ديگه اي هم هست كه دوست داشته باشي اونا بدونن؟» خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدونن من اينجا هستم» «هميشه» + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 23:44 توسط مینا |
هر کسي سهم خودش را طلبيد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 19:0 توسط مینا |
او گفت :آن روز كه خود را نثار عشق كردم باور داشتم كه زندگی یعنی اهدای عشق به آنكه می پرستی و تنها همین.اما امروز فهمیدم كه زندگی كارزاری جز شكست نیست .
آن روز او را تصویر زندگی میدانستم كه برایم حتی زیباتر از زندگی تجلی می نمود و امروز با یاد او حادثه مرگ برایم ملموس تر جلوه می كند .
وقتی او را خواستم حس كردم پایان بی قراری ام فرا رسیده است و امروز از همیشه تنهاترم.پریشانیم را در نداشتن می پنداشتم و امروز پس از داشتن تا همیشه افسرده ترم .
اعتماد به او را مظهر خوشبختی می اندیشیدم و امروز با اكسیژن بد بینی نفس میكشم . پس گفت:دیروز را چون خیالی پندار كه گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس.امروز از خواب برخیز و با فراموشی كابوس دیشب با خردمندی گام بردار.
این بار پیش از آنكه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا كن . نخست عشق چیست ؟دوم نیاز چیست ؟و سوم فرق میان این دو چیست ؟ عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنكه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن . پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری ازاو به منزله اسارتم نیست . چرا كه اسارت یعنی وابستگی و وابستگی به معنای نیاز . حال آنكه من با پرستش عشق خودم را رها می سازم . چون خودم خیلی وقت بود که دنبال معنی عشق و نیاز و فرق بین این دو میگشتم.حالا دیگه خوب میدونم که معنی اینها چی میشه. عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی تا جهان بیگانگی عشق یعنی به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی... شرمنده که دیگه خاطره ای یا اتفاقی رو نمینویسم.چون دیگه خیلی وقته نه اتفاقی پیش میاد نه دیگه سراغ خاطرههام میروم که بخوام بنویسم.اما فعلا این شعرها رو داشته باشید تا باز شروع کنم براتون نوشتن. + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 17:48 توسط مینا |
به کدامین دیار باید رفت، به کجا باید فرار کرد؟ به کجا، که وادی خاموشان نباشد!؟ هیچ بیزارم، از بودن با غم و سکوت و جوش تر از امواج دریا فریاد را هم ندارد! دیگر کسی دل طرفم هجوم می آورد سکوت از من بخواهد بر دلم مانده است!؟ بشنودش، کسی هست که وجودش را برای فریاد بی صدا فریاد بزند آرامشم هستند! آخر چرا کسی باور ندارد تکونم ندهيد , روياهايم فرار مي کنند . صدايم نکنيد , آرزوهايم مي ترسند . بيدارم نکنيد , هنوز قدري وقت هست ... قدري بيشتر مي شود خوابيد , قدري بيشتر مي شود بي خيال , اشک مستي ريخت . بيدارم نکنيد
الهی نسوزی، تو گفتی بسوزم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 19:44 توسط مینا |
آخیش این امتحانها هم دیروز تموم شد.خیالم راحت شد.جاتون خالی امروز تعطیل بودم و حسابی خوابیدم و استراحت کردم،همچین خستگیم دراومد و خوابه بهم چسبید.دیگه امروز از وقت استفاده کردم و نشستم تایپ های عقب موندم رو تایپ کردم.بعد هم جواب ایمیل خواهر گلم آیدا رو دادم.حالا هم میخوام بشینم جزوههای ریکی رو بخونم، چون پنج شنبه هفته دیگه کلاسم شروع میشه،بریم ببینیم به کجا میرسیم.اینم از کارهای امروز ما. راستی روز زن رو هم به همه دوستان گلم تبریک میگم، مخصوصا به خواهر خوبم آیدا و شادی گلم. دوستت ندارم و دوستت دارم دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم، دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست، + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 14:58 توسط مینا |
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " برنامه ریزی جدید سلام سلام حالم کمی بهتره و همه اینها رو مدیون خواهر گلم آیدا جان هستم. از اون وضعیت غم و غصه کمی فاصله گرفتم و دارم کم کم خودم رو پیدا میکنم و برنامه ریزی جدیدی رو شروع کردم و میخواهم ایندفعه جدی جدی پیش برم.اول از همه احساسم رو کم کردم چون میخواهم دیگه از اون حال و هوا در بیام و بزرگتر بشم.نمیگم احساسی بودن چیزه بدی، اما مال من خیلی زیادی بود دیگه.برنامه بعدی من هم اینکه میروم ری-کی.امروز اولین جلسه رو رفتم و جزوه رو گرفتم واسه آشنایی بیشتر.فعلا این برنامه ریزی ها رو داشته باشید تا بقیه رو لو بدم. + نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 20:21 توسط مینا |
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم و هميشه بچه بوديم + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 14:19 توسط مینا |
سلام من برگشتم
حالام زیاد جالب نیست.یعنی خوب بودم اما از دیشب که با فرانک حرف زدم باز قاطی کردم،طفلکی خیلی دلش گرفته بود درد دل کرد،اما انقدر گریه کرد که منم گریه ام گرفت،هرکاری کردم آروم نمیشد و مثل ابر بهار از دست آرش گریه میکرد،تمام احساسش رو میفهمیدم،اما اون حرف کسی توی سرش نمیرفت و حرف خودش رو میزد،انقدر گفت و گریه کرد که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و ازش خداحافظی کردم و توی تنهایی خودم گریه کردم،دیشب بدجوری دلم واسش تنگ شده بود،فقط تونستم یک دو روز از فکرش بیام بیرون.اما از دیشب باز دلم هواش رو کرده اما حیف... بگذریم مدرسه هم داره نفسهای آخر این سال تحصیلی رو میکشه و یه ۲ هفته دیگه تعطیل میشویم و من تازه بدبختیم شروع میشه،لااقل تا مدرسه بود نصف فکرم رو مشغول میکرد اما از وقتی که تعطیل بشویم میدونم چه بلایی سرم میاد.مهسا هم که میره مسافرت من تنها میشوم. ای خدا جون... هیچی شکرت. راستی این هم از عکس من که توی رادیو گرفته بودم جریانش رو که گفته بودم توی پستهای قبل این عکس ماله اون وقتی که وقتی وبلاگ علی رو خوندم و ریختم بهم و با اشک خوابیدم، البته من هیچ فقط این طوری ناراحت نمیخوابم به جز موقعی که ناراحتم.اینم از من + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 20:54 توسط مینا |
دیگه تموم شد
امروز باهمدیگر چت کردیم و اون حرفهایش رو بهم زد، منم حرف داشتم اما اگه حرفهایم رو میزدم دردی رو دوا نمیکرد، پس حرفی نزدم. دیگه واسه همیشه میخواهم فراموشش کنم، میخواهم مثل خودش زندگی خودم رو بکنم و فقط به فکر خودم باشم و فقط واسه خودم باشم، دیگه کاری هم با عشق و عاشقی ندارم. مثل همیشه راست میگفت و حق داشت.من هیچ کاری نتونستم براش بکنم و هیچی براش نبودم من یک دختر بد و کثیف.نمیخواهم کسی حق رو به من بده و دلش بسوزه.به فکر خودتون باشید که این مسایل واسه خودتون هم پیش خواهد آمد. دیگه پرونده دلبرک آلمانی تموم شد. با توم که وقتی فهمیدی من مینا دوست علی هستم و از من حالش رو پرسیدی و من گفتم که دیگه باهم نیستیم، برگشتی بهم گفتی خاک تو سر کنن.چرا علی رو ول کردی خره؟! بدم بهم گفتی علی رو ول کن که توی یک وادی دیگست. گفتی که باید با سیاستی که مرجان داشت برم جلو.اما دیگه به اونجاها ایندفعه نرسید.حالا خیالت راحت بشه که دیگه همه چیز تموم شد.بدم چرت و پرتهای دیگه بارم کردی.کاش علی میدونست چطور دوستی داره و خودش خبر نداره.آخه تو هم دوستی؟! بگذریم... دیگه تموم شد و داریم میریم دنبال زندگی خودمون.امیدوارم که بتونم به حالت اولم برگردم، به اون همه آرامش و اعصاب آروم.برام دعا کنید. شاید یک چند وقتی آپ نکنم.چون میخواهم یک برنامه درست حسابی واسه خودم بریزم و راه درست و تصمیم حسابی بگیرم. به امید خدا مواظب خودتون باشید و سعی کنید که هیچ وقت همدیگر رو اذیت نکنید و همدیگر رو بازیچه خودتون قرار ندید. + نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 22:43 توسط مینا |
هواي شهر آلوده + نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 23:46 توسط مینا
همشون راست میگن.
شادی،آیدا،فرانک،مهسا، دوستهای خودش، همه و همشون راست میگن و حق دارن. شادی از اول زیاد موافق این دوستی نبود چون منو میشناخت و میدونست که برام سخته.حالا هم بهم میگه که من گفته بود حالا دوست شدی وقتی که جدا شدید چرا باز برگشتی؟؟؟ آیدا بهم گفت وقتی از یک سوراخ گزیده شدی چرا باز دست توش کردی،مگه آسمون سوراخ شد و فقط شما دوتا افتادید پایین؟؟؟ فرانک که طفلکی شده همدرد خودم و میگه فقط فراموشش کن. مهسا که میدونم دیگه کلافه است از دستم و داره بهم میفهمونه که غصه خوردن چیزی رو عوض نمیکنه و باید فراموشش کنم با اینکه شاید خیلی برام سخت و گرون تموم بشه. دوستهای خودش هم که میگن بی خیال علی بشو، اون نمیتونه،اون اعتمادش نصبت به دخترا صفر،بعد از نگار.........باز همه چیز ربط پیدا میکنه به نگار و کاراش و خاطرهاش و اعصاب خورد کردن من.آخه وقتی خود شما دوستاش این مسله رو هنوز به خوبی به یاد دارید چطوری میخواهید علی فراموشش کنه؟؟؟ ایکدفعه نشد یکی از اینها بخواد چیزی بگه و از نگار حرف نزنه. بابا چرا نمیخواهید اونو واسه خودتون بکشیدش و از یاد ببریدش.اونوقت به من میگید که فکرش رو نکن و زندگی خودت رو بکن.یکی از دوستان میگفت: علی ناراحت شد که تو به نگار ایمیل زدی،چون نمیخواست نگار بفهمه که با کسه دیگه ای دوست شده،اما من مخصوصا این کار رو کردم چون دلم میخواست نگار بفهمه که دیگه علی بهش فکر نمیکنه و همه چیز تموم شده است.شاید کارم به قول اون بد بود اما...نمیدونم. موندم سر یک دوراهی ، دوراهی که چه عرض کنم سر یک چند راهی، میخواهم به حرف همه اینها گوش کنم و زندگی ام رو بکنم،اما تا تصمیمش رو میگیرم منصرف میشوم،تا میام فقط واسه یک چند لحظه از یاد ببرمش،یاد یک چیز، یا یک اتفاقی می افتد که باز همه چیز بهم میخوره،میخوام باورم بشه که دیگه اون قصد برگشت نداره اما باز یکی از دوستان یک راه جلوی پام میزاره میگه شاید اگه این کارو بکنی برگرده با اینکه من علی رو خوب میشناسم که خیلی کینه ای و شاید حالا حالا ها راضی نشه که برگرده، تو که اینو میدونی چرا پیشنهاد میکنی؟! از دست خودم و از دست این همه راهای مختلف خسته شدم دیگه دارم قاطی میکنم.نمیتونم درست تصمیم بگیرم. اما توی همه اینها بیشتر حرفهای آیدا داره به کمکم میاد.امیدوارم که بتونم از کمک هاش به خوبی و درست استفاده کنم. اما علی فقط یکبار فقط یکبار دیگه میخوام باهات حرف بزنم دارم از این همه حرف که توی دلم جمع شده میترکم،بهت احتیاج دارم ،میدونم باز دارم خودمو کوچیک میکنم اما فقط واسه یکدفعه دیگه بذاز حرفهامو بهت بزنم شاید آروم گرفتم گلم. + نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 23:7 توسط مینا |
کاش میدونستی که چقدر دلم برات تنگ شده، کاش میفهمیدی که چقدر الان به وجودت نیاز دارم، کاش بودی تا مثل همیشه باهات درد دل کنم و تو مثل همیشه سراپا گوش باشی و راهنمایی ام کنی.کاش فقط یکبار حال این اشکایی که به خاطر تو سرازیر میشه رو میفهمیدی.
کاش... مثل همشه کاش... اگر...نمیدونم این ای کاش ها و اگر ها چه موقع میخواهد به واقعیت بپیونده. دیروز رفته بودم پیش مهسا دوستم، چون قرار بود شبش بریم رادیو پاسارگارد واسه برنامه(بعضی موقع ها سر میزنم.برنامه های جالبی داره) تا پیشش بودم کمی درد دل کردم و سبک شدم، طفلکی خیلی خودش کم گرفتاری داره باید مشکلهای من رو بشنوه.حدود ۱۰۰۰ دفعه آهنگ نشکن دلمو محسن یگانه رو گوش کردیم و من گریه کردم.(شانس آوردیم نوار نبود،وگرنه نواره پاره میشد، از بس که گوش دادیم)اصلا دیروز حال و هوای عجیبی داشتم، انگار که چیزی رو گم کرده باشی و نتونی پیداش کنی و کلافه بشی.دلم خیلی تنگ بود وقتی که رسیدم خونه مهسا اینا بارون گرفت.(از وقتی که علی رفته همه آسمون همیشه گریه داره به حال من و هم چشمام همیشه بارونیه) عجب بارونی بود همونی که دلم میخواست زیرش بایستم و خیس بشوم که همیطور هم شد. خلاصه شب رفتیم رادیو، خوب بود و خوش گذشت، ناناز خانوم هم اومده بود، قرار شد هر وقت کلاس ریکی اش برگذار شد منو خبر کنه.همه چیز خوب بود و خوش میگذشت یعنی سعی میکردم که به چیزی فکر نکنم که نتونستم به خودم غلبه کنم و رفتم سر کامپیوتر و یک راست رفتم وبلاگ علی رو دیدم، دست خودم نبود وقتی خوندمش بی اختیار گریه کردم و بعد افتادم به هق هق.خدا خیر بده مهسا رو که پیشم بود و تونست آرومم کنه وگرنه نمیدونستم تا کی به گریه کردنم ادامه میدادم.آروم شده بودم اما از شانس بدی که من دارم وقتی که ناراحتم و گریه میکنم صورتم قسنگ بهم میریزه و همه میفهمن که باز من قاطی کردم.رفتم دارز بکشم که نازی خانوم بهم گفت: نبینم ناراحتی، چت شد یکدفعه؟؟؟ گفتم: هیچی و خوشبختانه دیگه سوال نکرد.تقریبا ۱ساعت خوابیدم و از شانس خوبی که دارم وقتی اینطوری میشوم و میخوام بخوابم هیچ فکری سراغم نمیاد و میتونم راحت بخوابم.خواب خوبی بود چون از اون حالت در اومدم. فقط ای کاش واسه یکدفعه میتونستی اشکام رو ببینی که بفهمی وقتی بهت احتیاج دارم و نیستی چه حالی میشوم.دلم اندازه دنیایی که توش هستیم گرفته و تو نیستی که مثل همیشه آرومم کنی گلم. + نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 18:32 توسط مینا |
دیروز مهسا بهم زنگ زد.آخه واسش خواستگار اومده.تقریبا همه چیز درست شده و قبول کرده.دیروز داشت برام تعریف میکرد.به همه حرفاش گوش میکردم اما حواسم پرت شده بود اون هم از حرف زدن من فهمیده بود چون همه چیز رو داشتم قاطی پاتی جواب میدادم.رفته بودم توی خاطره های خودم.اون فقط صدای خندهامو میشنید اما گریه هامو نمیدید که وقتی داره تعریف میکنه منو یاد چه چیزهایی می اندازه.
منه دیوونه که حتی حلقه دیده بودم و به علی نشون داده بودم و اونم خوشش اومده بود.وقتی قیمت حلقه ها رو دیدیم دود از کلمون بلند شد گفتم بهش: علی اینا که خیلی گرونن؟؟! گفت: خودم میخرم برات خانومی من.وای خدا چه روزهایی بود. قرار بود وقتی ۱ یا ۲ سال دیگه میره پیش خواهر ملبورنیش اندازه ۱۵ روز هم بیاد آلمان که همدیگر رو ببینیم.چه نقشه هایی واسه اومدنش کشیده بودم، همه جاهایی رو که میدونستم خوشش میاد و واسش باید جالب باشه رو انتخاب کرده بودم، میخواستم توی اون مدت بهش خوش بگذره و من از وجودش لذت ببرم که اونم.... خدا جونم انگار شکست خوردن من و تنها شدن من خیلی خوبه که این کارا رو داری با من میکنی.آخه تو که میخواستی دوباره ازم بگیریش چرا دوباره بهم برش گردوندی که اینطوری باز ازم چداش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم... مهسا جونم دوست خوبم امیدوارم توی تصمیمی که گرفتی موفق بشی و به همه اون چیزهایی که میخواهی برسی و خوشبخت بشی.این تنها آرزوی من برای توست.از خدا بهترین ها رو برات خواستارم. تو هم میری سر زندگیت و من باز تنها میشوم، شادی که رفت و دیگه سراغی از این دختر دایی اش نمیگیره.تو هم که بری من خیلی تنها میشوم. خیلی دوستت دارم مهسای عزیز + نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 16:30 توسط مینا |
|