تبليغاتX
مینا در غربت

مینا در غربت

سلام سلام دوستهای گل خودم

شرمنده که این چند وقت نتونستم آپ کنم.

دیگه سرم به درس و کلاسها گرم بود و بعدش چیزی نبود که بخواهم بنویسم، آخه چند ماه هستش که موضوع وبلاگم رفته و من تنها شدم که از چی میتونم بنویسم.

از تیتر متن هم که معلومه از چی میخواهم بنویسم.

از تعطیلات، درسته من از همین دوشنبه به مدت ۲ هفته تعطیلم و خونه نشین میشم یکم خوشحالم چون راحت تا ظهر میتونم  بخوابم نگین دختره چه تنبله، از خوابیدن منظورم استراحت کردنه دیگه خبر خواصی نیستش.

آهان یادم نبودش

خیلی دلم برای شادی تنگ شده، واسش دعا کنید که بتونه درست تصمیم بگیره و به آرامشی که میخواهد برسه.

میخواستم یک آپ مخصوص واسش بنویسم مثل قبل ، اما گفتم بذارم یکم که آروم تر شد بد.

دیگه همین فعلا

فقط بگم که توی آبان ماه ۲ تا نوشته خوب براتون دارم.لوش نمیدم چون مزش میره پس منتظرش باشید.

مراقب خودتون و دلهای مهربونتون باشید


تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم وهمين ساده ترين قصه يک انسان است تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:9 توسط مینا |


دوتا درخت اقاقی بود؛... کوچه بود؛... دیوارهای کشیده بود؛... پنجره بود؛... موهای بلندِ سیاهِ تو بود؛... ظهر بود؛... داغ بود؛... بوسه بود؛... و عبور بود؛...

.

تو اول عاشق شدی یا من؟... یادم نیست!... اما تو لب­خند می­زدی!

دوتا بودیم!... بهانه­های ساده­ی دیدار، آش ِنذری و کتابِ تاریخ بودند. بهانه­های ساده­ی دیدار، تمرین روزانه­ی بلاتکلیف و سوآلاتِ ساده­ی ریاضی بودند.

.

تو اول نگاه کردی یا من؟... یادم نیست!... ولی مادربزرگ، زنده بود!

.

زیر درختِ اقاقی نشستیم و زمان نشست. تو رو به روی من نشستی، من رو به روی آیینه... و چه زود می­گذرد این زمان در آیینه!

دوتا بودیم!... و آدم­ها همیشه دوتا هستند، مگر آن­که تنها شوند. و آدم­ها هیچ­گاه دوست ندارند که تنها شوند. و تنهایی دردِ بزرگی ست! حتا تمام رُفتگرهای محله­ی عشق ـ که هر روز، خُرده ریزه­های قلب­های شکسته را جارو می­کنند ـ می­دانند که آدم­ها برای تنها شدن، همیشه اول دوتا آدم­اند؛ یکی تو، و دیگری هم تو!

...و وقتی «تو» برَوی، «من»، دیگر نیستم؛ که «من»، «تو» بودم؛ که من «تو» ماندَم؛ که من «تو» هستم؛ و همیشه این بوده و هست که آدم­ها برای دوتا شدن، تنها می­شوند، اما نمی­دانند که تنهایی از آن­ها، هیچ چیزی به جا نخواهد گذاشت.

...و این معادله­ی سختِ ریاضی را ما هیچ­گاه در کتاب­های درسی­ی ساده­مان نخوانده­ایم که دو، منهای یک، صفر است. و همیشه صفر است و از حاصل ِتفریق دو انسان، صفر است که باقی می­ماند.

یک، فقط برای کتاب­های درسی­ی ریاضی­ی ساده­ی ماست که بدانیم «یک»ی هم هست. و «یک»ی هم می­تواند باشد و شاید خدا، یکی ست!

.

یادم نیست که من اول رفتم یا تو؟... اما پاییز بود.

...و پاییز همیشه زرد است؛ و غمگین است؛ و بوی سفر می­دهد تمام خیابان­هایی که به کوچه­ی ما منتهی می­شدند؛ و ما پاییز بود که صفر شدیم!

...و ما پاییز بود که قلب­های­مان را گذاشتیم تا رُفتگران کوچه­ی عشق، فردا صبح، با کیسه­های زُباله­ی هرروزه­شان، به جایی دور ببَرند و در آتش بیاندازند و بسوزانند تا شاید دوباره از آن، قلبی دیگر را بازْیافت کنند!... وقلبی دیگر را... و قلبی دیگر را...

اما همیشه و همواره، همان قلبِ اول، بوی عشق ِتازه می­دهد.

...و همیشه همان قلبِ اول است که هوای­اش بهاری ست و کوچه­های­اش اقاقی دارد و زیر اقاقی­های­اش دوتا نگاه نشسته­اند و به یکدیگر خیره­اند و سوآل­های ساده­ی تاریخ و ریاضی را از هم می­پرسند که: «کِی عاشق شدیم؟» و «چه­گونه حاصل ِتفریق ِیک از دو، صفر می­شود؟» در حالی که مادربزرگ همیشه می­گفت: «حاصل جمع یک و یک، باز هم یک است!»

...و چرا ما از این معادله­ی قدیمی و ساده، به سخت­ترین معادلاتِ زنده­گی رسیدیم؟... مگر میان درس­های تاریخ ما، عشق نیست که همیشه حمله­ی آن سردار و خون­ریزی این شهریار را می­خوانیم؟

یعنی در طول تاریخ، هیچ­کس عاشق نشده بود؟

.

من اول عاشق شدم یا تو؟... یادم نیست!... اما بهار بود!

درختِ اقاقی خشکید؛... کوچه خالی شد؛... دیوارها فروریخت؛... پنجره­ها شکست؛... موهای بلند تو، سپید گشت؛... غروب شد؛... سَرد شد؛... بدرود گفتیم؛... و اینک؛... هر دو، مسافریم. تو آن سوی دنیا؛ من این سوی دنیا...

...و هنوز، «یک» با «یک»، جواب­اش «یک» است!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 0:15 توسط مینا |


 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کني


سلام سلام

خوبید دوستهای گلم

شرمنده که دیگه کم میتونم بنویسم، چون سرم دیگه گرمه به درس و زندگیم و زیاد وقت نمیکنم که بنویسم.

همه چیز خوبه و خوب داره پیش میره.فقط این ماه یکی از سخت ترین ماهها هستش، چون یک مسله مهمی هستش که برام سرنوشت سازه،چیزی که خیلی وقت بود که منتظرش بودم که پیش بیاد و حالا پیش اومده و من تمام هواسم مشغول این مسله هستش.برام دعا کنید که این هم به خوبی بگذره و انجام بشه تا خیال من هم راحت بشه.

دیروز خیلی بهم ریخته بودم چون تمام فکر و ذهنم جمع این موضوع هستش و حسابی فکرم رو مشغول خودش میکنه، واسه همین باز سردرد های عصبیم برگشته و داره کلافم میکنه.

دیروز با داداشیم بودم، باهام خیلی حرف زد و راهنمایم کرد، خیلی آروم شدم.انرژی مثبت گرفتم به شرطی که ازش خوب استفاده کنم تا موفق بشم.

دعام کنید

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 0:1 توسط مینا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود؛ دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست؛ من در پی خویشم، به تو برمیخورم اما؛ در تو شده‌ام گم، به من دسترسی نیست.

مینا یه دختر 19 ساله اس که 6 ساله توی آلمان زندگی میکنه!! زندگیش هم مث همه زندگیا با خوب و بد در گذره!! دلتنگ ایران خانواده و همه چیز !! اروزی بهترین روزا رو هم داره و میدونه که میرسه به همه روزای خوبش!! سوالیم بود در خدمتیم!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1386

آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

مامان آیدا
پاورقی
دوستداشتنیها
اناربانو
ارتش سرخ
داداش محسن
آسمان برای توست
شهاب
تنهای تنها مینا
داداشی
مهرداد
عاشقان گيتار
دریای آبی آرام
غیر گریه مگه میشه کاری کرد؟؟؟
راز سکوت
عشق گمگشته
عشق مرده
درد و دل جوان های ایران !؟
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
عشق اساطیری
عاشقانه ها
در مسیر ناشناخته ها
پرسپولیس قهرمان
FREE MOBILE
غمنامه
F.A.R.Y.A.D.E . . . . . . . B.I.S.E.D.A
عاشق تنها


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS