|
سلام سلام دوستهای گل خودم شرمنده که این چند وقت نتونستم آپ کنم. دیگه سرم به درس و کلاسها گرم بود و بعدش چیزی نبود که بخواهم بنویسم، آخه چند ماه هستش که موضوع وبلاگم رفته و من تنها شدم که از چی میتونم بنویسم. از تیتر متن هم که معلومه از چی میخواهم بنویسم. از تعطیلات، درسته من از همین دوشنبه به مدت ۲ هفته تعطیلم و خونه نشین میشم آهان یادم نبودش خیلی دلم برای شادی تنگ شده، واسش دعا کنید که بتونه درست تصمیم بگیره و به آرامشی که میخواهد برسه. میخواستم یک آپ مخصوص واسش بنویسم مثل قبل ، اما گفتم بذارم یکم که آروم تر شد بد. دیگه همین فعلا فقط بگم که توی آبان ماه ۲ تا نوشته خوب براتون دارم.لوش نمیدم چون مزش میره مراقب خودتون و دلهای مهربونتون باشید
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 20:9 توسط مینا |
دوتا درخت اقاقی بود؛... کوچه بود؛... دیوارهای کشیده بود؛... پنجره بود؛... موهای بلندِ سیاهِ تو بود؛... ظهر بود؛... داغ بود؛... بوسه بود؛... و عبور بود؛... . تو اول عاشق شدی یا من؟... یادم نیست!... اما تو لبخند میزدی! دوتا بودیم!... بهانههای سادهی دیدار، آش ِنذری و کتابِ تاریخ بودند. بهانههای سادهی دیدار، تمرین روزانهی بلاتکلیف و سوآلاتِ سادهی ریاضی بودند. . تو اول نگاه کردی یا من؟... یادم نیست!... ولی مادربزرگ، زنده بود! . زیر درختِ اقاقی نشستیم و زمان نشست. تو رو به روی من نشستی، من رو به روی آیینه... و چه زود میگذرد این زمان در آیینه! دوتا بودیم!... و آدمها همیشه دوتا هستند، مگر آنکه تنها شوند. و آدمها هیچگاه دوست ندارند که تنها شوند. و تنهایی دردِ بزرگی ست! حتا تمام رُفتگرهای محلهی عشق ـ که هر روز، خُرده ریزههای قلبهای شکسته را جارو میکنند ـ میدانند که آدمها برای تنها شدن، همیشه اول دوتا آدماند؛ یکی تو، و دیگری هم تو! ...و وقتی «تو» برَوی، «من»، دیگر نیستم؛ که «من»، «تو» بودم؛ که من «تو» ماندَم؛ که من «تو» هستم؛ و همیشه این بوده و هست که آدمها برای دوتا شدن، تنها میشوند، اما نمیدانند که تنهایی از آنها، هیچ چیزی به جا نخواهد گذاشت. ...و این معادلهی سختِ ریاضی را ما هیچگاه در کتابهای درسیی سادهمان نخواندهایم که دو، منهای یک، صفر است. و همیشه صفر است و از حاصل ِتفریق دو انسان، صفر است که باقی میماند. یک، فقط برای کتابهای درسیی ریاضیی سادهی ماست که بدانیم «یک»ی هم هست. و «یک»ی هم میتواند باشد و شاید خدا، یکی ست! . یادم نیست که من اول رفتم یا تو؟... اما پاییز بود. ...و پاییز همیشه زرد است؛ و غمگین است؛ و بوی سفر میدهد تمام خیابانهایی که به کوچهی ما منتهی میشدند؛ و ما پاییز بود که صفر شدیم! ...و ما پاییز بود که قلبهایمان را گذاشتیم تا رُفتگران کوچهی عشق، فردا صبح، با کیسههای زُبالهی هرروزهشان، به جایی دور ببَرند و در آتش بیاندازند و بسوزانند تا شاید دوباره از آن، قلبی دیگر را بازْیافت کنند!... وقلبی دیگر را... و قلبی دیگر را... اما همیشه و همواره، همان قلبِ اول، بوی عشق ِتازه میدهد. ...و همیشه همان قلبِ اول است که هوایاش بهاری ست و کوچههایاش اقاقی دارد و زیر اقاقیهایاش دوتا نگاه نشستهاند و به یکدیگر خیرهاند و سوآلهای سادهی تاریخ و ریاضی را از هم میپرسند که: «کِی عاشق شدیم؟» و «چهگونه حاصل ِتفریق ِیک از دو، صفر میشود؟» در حالی که مادربزرگ همیشه میگفت: «حاصل جمع یک و یک، باز هم یک است!» ...و چرا ما از این معادلهی قدیمی و ساده، به سختترین معادلاتِ زندهگی رسیدیم؟... مگر میان درسهای تاریخ ما، عشق نیست که همیشه حملهی آن سردار و خونریزی این شهریار را میخوانیم؟ یعنی در طول تاریخ، هیچکس عاشق نشده بود؟ . من اول عاشق شدم یا تو؟... یادم نیست!... اما بهار بود! درختِ اقاقی خشکید؛... کوچه خالی شد؛... دیوارها فروریخت؛... پنجرهها شکست؛... موهای بلند تو، سپید گشت؛... غروب شد؛... سَرد شد؛... بدرود گفتیم؛... و اینک؛... هر دو، مسافریم. تو آن سوی دنیا؛ من این سوی دنیا... ...و هنوز، «یک» با «یک»، جواباش «یک» است! + نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 0:15 توسط مینا |
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کني سلام سلام خوبید دوستهای گلم شرمنده که دیگه کم میتونم بنویسم، چون سرم دیگه گرمه به درس و زندگیم و زیاد وقت نمیکنم که بنویسم. همه چیز خوبه و خوب داره پیش میره.فقط این ماه یکی از سخت ترین ماهها هستش، چون یک مسله مهمی هستش که برام سرنوشت سازه،چیزی که خیلی وقت بود که منتظرش بودم که پیش بیاد و حالا پیش اومده و من تمام هواسم مشغول این مسله هستش.برام دعا کنید که این هم به خوبی بگذره و انجام بشه تا خیال من هم راحت بشه. دیروز خیلی بهم ریخته بودم چون تمام فکر و ذهنم جمع این موضوع هستش و حسابی فکرم رو مشغول خودش میکنه، واسه همین باز سردرد های عصبیم برگشته و داره کلافم میکنه. دیروز با داداشیم بودم، باهام خیلی حرف زد و راهنمایم کرد، خیلی آروم شدم.انرژی مثبت گرفتم به شرطی که ازش خوب استفاده کنم تا موفق بشم. دعام کنید + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 0:1 توسط مینا |
|