قصه اي از عشق پنهان
با دو دست شوق قلبم کاش مي شد مي نوشت
اما يکي آمد
و يک احساس از ياس تو پرپر شد
دلم انگار مي فهميد در انبوه غريبي ها
رفاقت ها چو خنجر شد
و قصه در سکوت بي جوابي مرد
اينجا بود وقتيکه زمين آغاز حسرت شد
زمان پردازش بي وقفه ي تکرار غم ها بود
صدا راه فراري بود خود تاريک و بي روزن
و عشق
آواره اي بي سرزمين در راه نفرت شد
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 1:1 توسط مینا
|